|
دل نوشته های نویسنده |
_ _ _ _ _
ز عشق و عاشقی هر بار
هزاران داستان خواندم
به رسم عاشقان من هم
به روی عشق خو د ماندم
برای این دل تنها
حدیث عشق می خواندم
ولی دل خوب میداند
که از رویای خود خواندم
_ _ _ _ _
دلم یک شعر می خواهد
که هر سطرش شود آواز
دلم یک روز می خواهد
که با خنده شود آغاز
دلم یک قلب می خواهد
که با عشقش کنم پر واز

نگاهم اشک آلوده و بغضی در گلو خفته دلم بی تاب و سر گردان میان عشق تو سوزان شکسته بال و زخمی پر چو مرغی بی پر و بی سر تو را می خواهمت ای مرد مشو بر عشق من تو سرد منم ، معشوق دیرینت همان دلدار شیرینت دلم جان می کند هر دم ز درد دوریت همدم بیا ،لیلای تو تنهاست اسیر دست این غمهاست بیا تعبیر خوابم شو به ناز و عشوه خامم شو نه اینگونه نمی خواهم تو را افسون نمی خواهم تو را باعشق روز افزون تو را عاشق تو رامفتون تو را اینگونه می خواهم تو را عاشق ترین خواهم و بر عشقت کنم اصرار تو را می خواهمت بسیار عسل پزشکی
_ _ _ _ _
چه کسی میداند که دل از من چه ها می خواهد
چه کسی میداند که دلم هم نفس تنهایی
که دلم همصدا
هم فریاد
یک نفس عشق فقط می خواهد
هیچ کس نیست مرا یاد کند؟
قفسم برده به باغی و دلم شاد کند؟
من به حکم عشق تنهایم هنوز
چه کسی میداند که دلم را کجا من کشتم
زیر پا ی کدامین عابر خرد شد دل بیچاره من
من نمیدانم و هرگز نخواهم فهمید که چرا عشق مرا تنها کرد
و چرا معشوقم اینچینین قلب مرا تنها کرد
من فقط میدانم همنفس میخواهم
یک نفس آزادی
یک بغل آرامش
و دگر هیچ
دگر هیچ نخواهم من خواست
_ _ _ _ _
دور تر از ستاره ها ی اسمان شب
دوری دور تر از انکه دست دراز کنم و سر انگشتان لرزانم لمس کنند پیرهنت را
دوری
دور تر از آنکه صدای شکستنم را بشنوی
بی تابم
بی تاب و بی خواب
شب ها شبگرد نالانم
روزها حیرانم
بیا
بیا و برگردان به من تمام عشق زمین را
دوری
دور تر از ماه از خورشید
دور تر از شب به روز سال به سال ماه به ماه
بی تو تنهایی رنج هر روزه زنده بودنو فریاد میزنه
بیا بیا که دلم تنهاست
_ _ _ _ _
در آن هنگام که نمیخندم
وقتی ظلمات شب را در پشت مژگان چشم میبینم
بر روی زمین با هزار تردید مینشینم
و دستهایم را به دوسوی آسمان نگاهت میگسترانم
با بلند ترین آواز نامت را با نغمه های اشک میخوانم
تو نگاه گرمی هستی که دستهایم لمست میکنند
در تن سردم میروید احساس خوب بودنت
میپیچد در سرم بوی تو
پر میکشم تا آسمان
تا مهربانی
تا خدا
و رها میشوم هر شب در زلالترین لحظه ی ابدیت
با تو
وقتی که من با تو یکی میشوم
در آن لحظه من و تو احساسی هستیم از بودن و ماندن
تو تا همیشه در منی
با منی
و من به احساس با تو بودن میبالم
زنده ام از اینهمه مهربانیت
میبوسم
می ستایم
و سجده میکنم بر خاک قدمهایت
ای ماه روی من
معبود من
میستایمت
با زلال اشک هایم
قدمهایت را تا صبح ستاره باران میکنم
_ _ _ _ _
زیر بار این همه غم
سرمو من میکنم خم
زیر بار این همه تهمتو ماتم
میشینم تو بی کسیهام با تموم غم عالم
چشام اما رنگ خونه
رنگ خاکستریه باد
میزنم لحظه به لحظه با سکوتم داد و فریاد
این همه غم رویه دوشم
بی صدا گنگ و خموشم
رخت پاره پاره ی من
قامت شکسته ی تن
زیر بار تهمتو حرف
زیر سوز و نم یک برف
تو خیابون هایه خلوت
پشت هر نگاه بد فهم
ادمکهایه بی رحم
با دلایه کاغذیو
با نگاهای شکسته
دل بیچاره ی غمگین
زیر این اوار نشسته
دفتر قلب من وتو
تا همیشه میشه بسته
وقتی دستات یا دل تو
از نگاهم میشه خسته
_ _ _ _ _
چقدر دور است خیابان نگاه تو
و من د ر میان حوادث متلا طم تر ین موج دریا ی غرورم
گونه هایم د ر خشکسالی نگاهت می سوزد
ابر نگاهم بارشی سهمگین خواهد داشت
و طوفانی ترین غم نهان را از دلم خواهد شست
خاطراتت
بغض صدایت
و صداقت دروغینت
همه را در میان موج غرورم خواهم کشت
من پایانی خواهم نگاشت بر سطر سطر خاطرات کهنه ات
و اشکهایم
مرهمی بر دل خسته و زخم خورده ام خواهد کاشت
تا به نگاهی عاشق سبز شود
نهال مهری که در جانم فراموش شده است
که انتقام از جسم ناچیزم را به من آموخت
من میان آدمیانی محاصره ام
که دلم روزی برایشان می سوخت
تا همان روزکه یکی از میانشان آمد
نگهی بر نگاهه من او دوخت
...
و چنان زود نگهم را ز یاد او برد
که دلم تا ابد به ماتمش می سوخت
حتی در ان زمان که دستانم
کفنی برای تن می دوخت
_ _ _ _ _
بر تن خورشید می پیچد به ناز
چادر نیلوفری رنگ غروب
تک درختی خشک در پهنای دشت
تشنه می ماند در این تنگ غروب
از کبود آسمان های روشنی
می گریزد جانب آفاق دور
در افق بر لاله سرخ شفق
می چکد از ابرها باران نور
می گشاید دود شب آغوش خویش
زندگی را تنگ می گیرد به بر
باد وحشی می دود در کوچه ها
تیرگی سر می شکد از بام و در
شهر می خوابد به لالای سکوت
اختران نجوا کنان بر بام شب
نرم نرمک باده مهتاب را
ماه می ریزد درون جام شب
نیمه شب ابری به پهنای سپهر
می رسد از راه و می تازد به ماه
جغد می خندد به روی کاج پیر
شاعری می ماند و شامی سیاه
دردل تاریک این شب های سرد
ای امید نا امیدی های من
برق چشمان تو همچون آفتاب
می درخشد بر رخ فردای من
فریدون مشیری
_ _ _ _ _

مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار الود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروزها ، دیروزها !
دیده گانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد و درد
می خزند ارام روی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد می ارم که در دستان من
روزگاری شعله می زد خون شعر
خاک می خواند مرا هر دم به خویش
می رسند از راه که در خاکم نهند
اه ، شاید عاشقانم نیمه شب
گل به روی گور غمناکم نهند
بعد من ناگه به یکسو می روند
پرده های تیره ی دنیای من
چشمهای ناشناسی می خزند
روی کاغذها و دفترهای من
در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من با یاد من بیگانه ای
در بر ائینه می ماند به جا
تار مویی ، نقش دستی ، شانه ای
می رهم از خویش و می مانم ز خویش
هر چه به جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افقها دور و پنهان می شود
می شتابند از پی هم بی شکیب
روزها و هفته ها و ماهها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره می ماند به چشم راهها
لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خاک دامنگیر خاک !
بی تو ، دور از ضربه ای قلب تو
قلب من می پوسد انجا زیر خاک
بعدها نام مرا باران و باد
نرم می شویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ

فروغ فرخزاد
_ _ _ _ _
زمستان است...
سرد و خاموش و سیاه
مرد مان تنها و تاریک از گناه
رخت می بندد درو ن قلب ما
هر نگاه کوچک و بی ادعا
در میان قاب تاریک نگاه
می نشیند اشک تاریک و سیاه
...
اینچنین قلبم نثار غم شده
یار رفته گل ز باغم کم شده
در تن سردم همیشه درد هست
با دل تنهایه من آیا کسی همدرد هست؟
من زمستانم نمور و سرد و تار
می زند خنجر به قلبم یاد یار
در نگاهم همچنان سر د است زمین
قلب می میرد ز بی عشقی غمین
_ _ _ _ _
چقدر گویم که بی تابم
که شبها من نمی خوابم
چرا اینگونه سردم من
پر از امواج دردم من
چرا در خود نمی خندم
چرا من دل نمی بندم
_ _ _ _ _
من در هجوم ثانیه هایه بی امان محوم
من نیمه ای از خودم در منم
من بی روح ترین روح در تنم
من مرده ، جسدی بی ماتمم
من در فکر همیشگیه رفتنم
من مدفون خاطرات مرده ام
من یک سکوت از خود بریده ام ..
چه کسی می داند من کدامین مسیر در سیر تکامل زمینم؟
چه کسی می داند من کدامین بی راهه را اشتباه امده ام؟
من اخرین سر فصل کتاب تجربه ام
بی برگ ترین نو درخت کهنه ام
_ _ _ _ _
نگاهم می کند خیره ولی من را نمیبیند
ز قلب بی کسم اما غم من را نمی بینند
صدایش می کنم اما جوابم را نمی گوید
صدایم می کند اما مرا در من نمی بیند
غریبانه به همراهش سفر ها می کند این دل
ولی او در پس هجرت مرا هرگز نمی بیند
چه تنهاییه غمگینی به دوش خود کشیدم من
که هر جا می روم یارم مرا با خود نمی بیند
تبسم می کنم هر دم برای یار شیرینم
نگاهی می کنم با خود به روز خوب دیرینم
ولی هر بار من خسته از این بالی که بشکسته
دلم آرام می گیرد از این خواب نفس بسته
دگر عشق مرا این بار نمی خواهد به یک تکرار
دله تنهایه من عشقی برایه خود نمی خواهد
دگر هرگز ز بی عشقی دل تنها نمی نالد
_ _ _ _ _
تا نگاهم میکنی من در نگاهت زنده ام
تا صدایم می کنی من در صدایت زنده ام
تا کنارم تو نباشی من سرابی خالیم
من چو دشتی بی گل و آبادیم
در صدایت خنده هایت بودن گرم نگاهت
در میان هم همه هایه غریبت زنده ام
بی تو من گم گشته ای در دشت خوابم
بی تو در رنج مداوم تشنه ای پشت سرابم
بی تو در دریای طوفانیه دنیا من غریقم
بی تو در شبهایه بی ماه من غریبم
بی تو در خواب و خیالم بی تو در یک موج دردم
بی تومن خوابیده آرام در پس کابوس سردم
بی تو ای ما وای قلبم تا همیشه سرد سردم
_ _ _ _ _
نمی دانم ، نمی دانم
چرا اینگونه در ماتم
در این رنج مداوم می کنم اصرار
نمی دانم که تا کی می توان اینگونه در خود ماند
چگونه بی نگاه مهربان یار
در این مهاتبیه خاموش
در این عصر غریبی خواند
نمیدانم ، نمیدانم
نمیدانم چرا قلبم چنین تنها ست
چرا روحم اسیر دست این غمهاست
به چشمم اشک ،
به قلبم بغض درد آلوده ی غمهاست
سرابی در نگاه مردمان پیدا
صدایم بغض آلوده اسیر ماتم دنیاست
چرا پر واز نیاموختم که پروازی کنم آغاز
مثاله پر کشیدن هایه پروانه
چرا پر بر نیاوردم که هجرت را کنم آغاز
برایه قلب تنهایم کنم من نغمه ای آواز
دلم غمگین تر از دیروز
صدایم بغض آلوده تر از هر روز
کلامم را نمی فهمد به جز آواره ای در غم
نگاهم را نمی خواند به جز یک دوست یک همدم
ندارد قلب من همدم
ندارد روح من مرحم
چقدر غمگین و تنهایم
خدا داند ، خدا داند
که بی او ، بی نگاه او ز تنهایی نمی خوانم
برایه قلب غمگینم برای روح مسکینم
بدون اونمی خوانم
چرا قلبم چنین تنهاست
اسیر دست این غمهاست
نمیدانم، نمیدانم...
_ _ _ _ _
تا نگردی دگر بار از همه درها تو خسته
گر دری را بسته دیدی
شانه ات را خسته دیدی
بر نفس های بلند ش تکیه کن
در نگاه مهربانش گریه کن ..
گر در این بازیچه بازار زمان
با دو چشم خیس اشک آشفته ماندی
گر برای دل تنها یه پرنده بی صدا از غم تو خواندی
با نگاهی آسمانی تو بدان تنها نماندی
تو که از غم می سرودی هیچ گاه تنها نبودی
_ _ _ _ _
هایه تنهاییه باد مهاجر می شوی و در نگاه خسته باران درد را می خوانی سلام به
تو به تو که در لحظه سقوط باران قطره قطره اشکهای ابر را احساس می کنی...
سلام...
_ _ _ _ _
بکشم یا منتظر شروعی سخت تر باشم، منتظر حرکتی نا بهنگام چون سقوط ..
همانند احساس سرازیر شدن از میان بهت و حیرت در میان قلب آسمان و زمین ..
لحظه ای که چرخ و فلک در میان تردید ثانیه ای در میان زمین و اسمان می ایستد
و با شتابی بلند ترین فریاد را از قلبها بیرون می کشد..
نمی دانم در لحظه ای که زمان می ایستد باید دستهایم را محکم تر به میله ها
بفشارم یا ..
نمی دانم در لحظه ای که زمان می ایستد ..
_ _ _ _ _

در صدای ساکت شبهای ماه
چشم نمناک ستاره بی تمنای گناه
در حریم بی کسی های درخت
پشت مهتاب سپید نیمه وقت
نرم نرمک شب صدای ناز تار
بر سر گل بوته های ناز نار
در سکوت و خلوت شبهای باغ
میزند شب تاب فریاد فراغ
در نگاه نافذ گلبوته ها
روي هر نقطه نگاه بوته ها
جا ي پاي اشك چشمان گل است
سوز و ناز غم صداي بلبل است
در پس اين كوچه ها پس كوچه ها
زير باران نگاه و طعنه ها
قاصدك تنها و بي كس مي رود
آرزوها ي دل ما مي برد
مي رود بالا و بالاتر به اوج
ميزند غم روي قلبش موج موج
رو به نور و روشنايي ميرود
او پيام قلب ما را ميبرد
گر چه قلبش موج درد و غم شده
كيست گويد كار او را كم شده
قاصدك هر روز در دستان ماست
او نگهدار غم و اسرار ماست
.....................................
در ته تاريكي شبهاي دور
مي شود فانوس هم خامو ش و كور
شب چراغ نيمه شب خاموش و سرد
مي شود باغ دلي آماج درد
غم كشيده پرده بر روي نگاه
حرف او بر دل نگاهش رو به ماه
ماه با او هم زباني مي كند
با غم دل مهرباني ميكند
مي نگارد با تمام بي كسي
خنده را بر روي لبهاي كسي
ماه گرچه غم به دل دارد ولي
مي شود همراه غمهاي دلي
مي شود چون قاصدك چون ماه بود
چون نسيم صبحگه در راه بود
مي شود چون قطره از ابري چكيد
گريه ي هر روزه ي گل را بديد
گل كه در عشق و فراغ و داغ يار
مي شود با مردمان همراه و يار
گل كه بر روي نگاه خسته اش
غنچه هاي كوچك و دلبسته اش
ميزند هر دم نگاهي دشنه اي
بر تن گل با نگاه تشنه اي
ميكنند از بوته هاي عاشقي
گل براي عشق خود با خواهشي
.............................................
مينشيند فاخته در ته باغ
ميزند فرياد در اوج فراغ
ميكند كو..كودر اماج درد
با نگاه خسته در مهتاب سرد
مينشيند در تن باغ بزرگ
شب صدا و زوزه هاي تار گرگ
كم كمك شبتاب كم سو مي شود
شب شكسته رازها را مي برد
مي توان چون ماه بود مهتاب بود
مي توان هم جمله شبها خواب بود
مي شود نقشي ز غم در ياد زد
يا ز عشق و عاشقي فرياد زد
مي توان در اوج غمها شاد بود
تا در امواج زمين در ياد بود
_ _ _ _ _
قلبها هم ممكنه اشتباه كنن؟
قلبها
زبان روح دنيا را مي شناسند
و آن را می شنوند و هيچ و قت اشتباه نميكنند
يک تلاقي نگاه و يک آتش داغ ته قلب
همه ی عشقي است كه روح جهان نويدش را ميدهد
قلب بي اختيار مي لرزد به نام او
و هر لحظه اورا صدا مي زند
اگر مي شد آبشار بلندي را كه ميريزد از كوه
و آبي كه از دل كوه سرازير شده
را در ميان زمين و آسما ن معلق نگاه داشت
ميشود به يک قلب عاشق گفت
عاشق نباش
ميشود گفت
اسمش را فرياد نزن
نامش را از ياد ببر،ميشود گفت
عاشقش نباش
اما
به حكم جاذبه زمين و قانون اثبات شده
هر گز چيزي كه سرازير شد و افتاد تا به سقوط نرسد
از حرك نمي ایستد ...پس درقانون عشق
و در قاموس عشاق
عشق
مراحلي را طي ميكند
تا عاشق به سلوك برسد
وقتي نگاه به نگاه
خيره مي ما ند
چيزي در قلب آتش ميگيرد
از هما ن لحظه مشعل
وجود در عشق ذره ذره آِب ميشود
تا رسيدن به مقصد نور هدايتي ميشود
براي عاشق واقعي
يک عشق پا ك به دور از هوس
هرگز مشعل روشن وجود عاشق را خاموش نميكند
در اين عشق سلوكي هست
كه عاشق
مثل آب روان از سرچشمه وجود خودش راهي را آغاز ميكند
و تا رسيدن به منتهي به آخرين مسير به خاك ادامه ميدهد
در هر پيشرفتي براي متعالي شدن
و رسيدن به اوج
بلندي مرتبه در رسيدن به افلاك مثال زده ميشود
براي هر اوجي بالاترين جايگاه آسما نهاست
اما در عشق
براي رسيدن به اوج و نهايت ممكن
بايد بر خاك ،خاك پاكي كه معشوق از آ ن ساخته شده،
بر روي آن راه رفته و روي آن زندگي ميكند بوسه زد
پيشاني بر پيشانيه مادر خاك بگذاری تا بوسه هاي بي دريغ خودش را
نثارت کند
تمام آرامش دنيا در لحظه تلاقي روح جهان با پوسته نرم وجود تو
در يک لحظه ناب و بي بديل
در سراسر وجودت بنشیند
و خنكاي سرد و آبي رنگ،
سبزيه پر طراوت و پر نشاط ، قرمزیه حرارت و شور
و همه ی رنگهايه ناب طبيعت در قلبت جوانه بزند
وز بوسه گاه مادر زمين جوانه هاي اميد رشد كنند
و تو از خاك سر بلند کنی و نهال وجودت تا به اوج آسمان ها برسد
و اين يعني نهايت عشق
رسيدن به خاكي كه نام او بر آن حک شده،
رسيدن به پايين ترين مرتبه كه پله اول رسيدن به آسما نهاست
_ _ _ _ _
گنجشك كه در خاموشيه مهتاب غم و تنهاييش بيداد
ميكرد...
*****************
گنجشك در ترس و هراس نيمه شب بي پناه بال
ميكشيد تا اعماق تاريكي تك درخت بيد ..
و بيدار مردگان زمان را به چشم نمناك از پشت
حرير اشك مي پائيد .
_ _ _ _ _
ماهتابي سرد است
و چراغي خاموش...
كودك ميگريد
مادر مي دهد گوش
_ _ _ _ _

دوست می دارم و به سنگینی بغضی آرام در گلو میشکنم این همه تنهایی و بی
همدمیه گلبرگ نگاه خسته ام را. در نم بارانی سرد ،سر به آستانی میگذارم که
حقیقت را به یادم می آورد آنجا که تنهایی در حصار نورانیه وجودش ذوب می
گردد و من خود را با تمام عمق بی کسیم با تمام نفرت و تنهاییم فراموش میکنم
کاش در زلال لحظات آبیه وجودش آب شوم کا ش در میانه این همه غم و
بی کسی، بی همدمی را بی هم نفسی را در نگاه پر تب یک مسافر تنها ببینم و
خواب شوم کاش در زلال لحظات تنهایی در میان موج بی ر یای عشق کهکشان
به کهکشان پر بکشم تا همانند بال سپید فرشتگان ناب ...
_ _ _ _ _
پر از ترديد پر از صندوقچه ي بسته
_ _ _ _ _
گاهي زيباترين گلها همون گلهاي وحشي و خود رويي هستند
كه ما اسم علف رو بهشون داديم اما اگر از نزديك به صورت
معصومشون نگاه كني ميبيني كه تمام زيبايي دنيا تو يه تبسم
كوچيك همين علفهاي ساده و بي ريا موج مي زنه ...
گلهاي ساده اي كه بي هيچ انتظاري از ما ،در اطرافمون رشد
مي كنن و محبتشون رو صادقانه تقديممنون مي كنن و ما با
بي رحمي ناديده ميگيريمشون و احساسات لطيفشون رو از
ريشه خشك ميكنيم....
**********************************************
چرا باید چنین باشد
چنین تلخ و چنین ساده
چرا باید به دور افتند
زهم قلب دو دلداده
**************************
((یه توضیح کوچولو : مطلب بالا ربطی به شعر زیرش نداشت فقط چون این شعر همین الان به ذهنم
رسیده بود اینجا نوشتمش تا شما هم بخونید و نظرتون رو برام به یادگار بزارین . با تشکر: نویسنده))
_ _ _ _ _
_ _ _ _ _
دلم غربت زده ،چشمم پر از اشک
سپیده دم پر از تنهایی و ترس
دلم خونین و تنها و پر از غم
تنم رنجیده از این درد و ماتم
گناهم بی کسی، زندان پر از درد
تبسم خالی و خاموش و دلسرد
زمانه در پی تقدیر یک برگ
به لبهایم تبسم تا دم مرگ
من و تنهایی و تقدیر خاموش
مرا در بی کسی کردند فراموش
دلم بی تاب و پر درد و غمین است
حدیث گریه های من همین است
_ _ _ _ _
دلتنگی غصه هر روزه ی ما جوونهاست و بی قراری
اشک آویزه کهنه ی قلب ماست و درد آشنای روح
گریزان از بی عشقی ما تنها نگاه مهربان دوست... و
دوست در کدامین مسیر تنهایی را به ما تحمیل کرد؟